X
تبلیغات
سفیدبرفی

سفیدبرفی

خوب بابائه و مامانه منو از خدا هديه گرفتن.

هورا هورا

بابایی برام نوشت اولین بار بود که امد وبلاگم
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 19:25  توسط ارمیتا  | 

هورا هورا

بابایی برام نوشت اولین بار بود که امد وبلاگم
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 19:25  توسط ارمیتا  | 

هورا هورا

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 19:21  توسط ارمیتا  | 

هورا هورا

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 19:21  توسط ارمیتا  | 

نذرتون قبول

امروز 25 فروردین 92 مصادف با شهادت فاطمه زهرا هستش. م هم خونه مامان بزرگ اینا بودیمو عصری برامون یه ظرف شله زرد نذری اوردن ما هم به ارمیتا گفتیم برو تو هم یه ظرف بگیر فرستادیمش تو کوچه فکر نمی کردیم بره  و حتی در بزنه چه برسه نذری بگیره خلاصه شنیدیم که ارمیتا داره تو راهرو داد  میزنه درو باز کنین دستم بنده. در که باز شد ارمیتا با یه ظرف نذری پشت در بود ازش پرسیدم چی گفتی که نذری گرفتی گفت به خانمه گفتم نذرتون قبول یه نذری هم به من میدین
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 19:6  توسط ارمیتا  | 

مثل پروفسور شدم

سلام برای سومین بار می نویسم
امروز صبح تا عینک زدی گفتی پروفسور شدم اگه تونستم عکستم میذارم برای اولین بار دلم خواست بالندگی علمی تو را ببینم.
ابراز احساست خیلی قوی شده  دوست دارم باباجونم تویی ماه اسمونم
بابایی هم کیف میکنه 
امروز صبح یککم بداخلاق بودی از خواب بیدار شدی چون به زور بیدار شدیبابایی میگفت چه ا تومیگفی نگو چه ا باباگفت اخه دوست دارم گفتی بگو عزیزم
دیروز عمو حمید سری به وبلاگت زده بودمنو تشویق کرد امروز تصمیم گرفتم خاطراتتو تا باسواد شدنت بنویسم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1391ساعت 10:52  توسط ارمیتا  | 

باسواد شدده دخملم

سلام  دخترم باسواد شده

ا چی؟ا چی؟من هم تند تند براش میخونم  اسیا ازاد اباد ارش 

 قصه های ارمیتا و مسعود هم شنیدنی ست 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1391ساعت 10:31  توسط ارمیتا  | 

سلام سلام قربونت برم که هر روز شیرین تر و عزیزتر میشی
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1391ساعت 14:42  توسط ارمیتا  | 

سلام سلام قربونت برام که هر روز شیرین تر و عزیزتر میشی
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1391ساعت 14:41  توسط ارمیتا  | 

سلام عزیزم

دو روز دیگه چهار ساله میشی ومن یک ساله سر به وبلاگت نزدم خودمم غافلگیر شدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1391ساعت 10:31  توسط ارمیتا  | 

خدا را شکر

سلام وروجک 

 کارت شده حیران کردن مامانی وبابایی وبقیه

از ادای مامانی را دراوردن (دابوشی گفتن مامانیبا دهن کج وکوله تاماشوش گفتن بابایی)تا یه لحظهصبرکن برای عمو حمید) 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 10:58  توسط ارمیتا  | 

تولدت سه سالگی ات مبارک

ما خیلی خوشحالیم که تو امدی ما منتظرت بودیم ماخيلي دوست داشتيم كه بخشي از خانواده مان باشي توبراي ما خيلي مهم هستي.

 ماخوشحاليم كه تو دختر كوچولوي ماهستي ما بي همتايي ويگانگي ات را دوست داريم.بدون تو خانواده جور نميشد.ما دوستت داريم.ما مي خواهيم از تو نگهداري كنيم .

ما مي خواهيم به تو كمك كنيم تا هماني شوي كه مي تواني باشي تو مجبور نيستي مثل ما باشي تو مي تواني خودت باشي

 توخيلي زيبا هستي تو خيلي باهوش هستي توخيلي خلاق هستي

از اينكه اينجا هستي خيلي خوشحاليم بيشتر از هرچيزي در جهان تورا دوست داريم از اين كه اين خانواده راانتخاب كردي متشكريم.ماميدانيم قدم مباركي داري.توبا آمدنت به ما تبرك بخشيدي دوستت داريم ما به راستي عاشقت هستيم. 

قربون اونقدمهای کوچولو وزبون درازت.تعطیلات که رفته بودیم شمال  اولین بار بود که آرمیتا را استخر میبردم اولش که نمیامدبعد دیگه حاضر نبود بیرون بره.

یکدفعه بهش گفتم چرامامانی داد میزنی؟ گفت اخه وقتی یواش میگم تو گوش نمیکنی؟؟؟؟؟جواب از این منطقی تر.راست میگن وقتی ما بزرگ شدیم از اصلمان فاصله گرفتیم.رک راست صریح واینکه میدونم چطور به خواسته ام برسم.

میخواستیم بریم ناهار بخوریم گفتم با همین بلوزت کهتنت هست بیا گفت نه این مال تو خونه است اخه وروجک این اداها را کی یاد گرفتی اونم به این سفت وسختی!!!!!! عکسهای شمالت را بزودی میذارم .

دیگه حالا وجود توباعث شروع دوستی من با ادمها میشه حتی یک رابطه صمیمانه تر با همکارانم وجود که برکت داره اینطوریه دیگه مگه نه؟؟؟؟

این خیلی لذت بخشه که در کنار نیازهای خودمون دنبال تامین نیاز فسقلی هستیم گاهی جلوتر هم میره.امسال تولد ارمیتا را تهران در کنار خانواده مامانی بودیم+خاله فریباوخانواده محترمشان.صد البت هدیه انا وعمو جان هم دریافت شد .مامان بزرگ وخاله پری با کیک وهدیه ما راشرمنده کردن.انها از یک مرسم جالب میامدن با کلی خبر دست اول.هر چه خدا خواست همان می شود خیر باشه ایشالله.

راستی از بس زیادی درک میکنی چشم خدا بهت باشه من هم شمع را یکسال بیشتر خریدم. از اینهمه عروسک و هدیه فقط عشق دریافت میشد وبس.

گفته باشم که اگه حمایت خاله شهین وعمو ایمان نبود این مراسم قابل اجرا نبود.جا داره بگیم ایمان دستت درد نکنه انهم از هدیه خوشگل حوا جون.

عادل جون هم علیرغم همه مخالفت هاش با حضورشُ امد با یک عروسک خوشگل که هنوز بازگشایی نشده خلاصه همه چیز از عشق بابایی وسنگ تمومش با خرید یه جوجه خوشمزه شروع شد.

تا بعد بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1390ساعت 15:38  توسط ارمیتا  | 

بابا موهاتو کی کوتاه کردی؟

سلام قند عسل

وقتی ازخونه خاله ساناز برگشتیم کمی احساس عذاب وجدان داشتم اینقدر که تو خوبی من دیگه یادم رفت یه فرشته کوچولو هم همراه من امده بود مهمونی!خدایا کاستی های مرا با لطف بیکرانت بپوشان مبادا کاستی هایم زندگی گلم را تحت شعاع قراردهد.الان گریه ام گرفته یاد دیروز افتادم توی دستشویی گوش به حرفم نداد من هم کلافه شدم یکی از دم موشیهایش را کشیدم.اشکش درمد ولی جیگرم در لحظه سوخت فکر کردم برای کم شدن گناهم قصاص شوم ولی فقط منو نگاه کرد انگار احساسم را با تمام وجود درک میکرد گفت بگو بقشیدوبعداز گفتنم منو نوازش کرد.

چند روزی خاله مهین وبهی اومدن پیش ما .فسقل خونه ما که یک دل نه صددل عاشقشده بود باروبندیل جمع کردندی وبه خونه مامان بزرگ کوچ کردندی .مهد هم تعطیل شد دومین بار بود که شب را دور ازمن میخابید انگار نه انگار!!!!!فردا که منو دید با چرب زبونی گفت من دلم برات تنگ شده بود گریه کردم.بعد فهمیدیم خالی بود.به محض دیدن باباش گفت موهاتو کی کوتاه کردی؟دیگه بابایی نمیدونست اونو چطور بچلونه البته بعداز عید که دوستام میخواستن بیان ومن رویه کوسنها را عوض کردم تا از مهد امد گفت اینها قشنگ نیست.

ارام ارام به پایان سه سالگی نزدیک میشیم ومن همه این ماه رمضان برایت دعا خواهم کرد عزیز جانم 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 12:0  توسط ارمیتا  | 

چرا من تو اتاقم تلویزیون ندارم؟

سلام قربونت برم جان منی تو! اخه دورت بگردم کی تو اینقدر بزرگ شدی ؟بابایی رو برد در اتاقش گفت ببین اتاقم خالیه هیچی توش نیست.

امروز خانم صدرایی گفت میخواد یکسال بره مرخصی و شما را به مدیریت جدید میسپارد مامانی که غمگین شد انگار دلم گرفته ولی امیدم اول به خدا بعد به دوستی با یکتاست.خدا کند این تحول برای همه بچه ها ومربیان ومسئول مهد خیروبرکت داشته باشد.امین

عزیزم هر روز که میگذره احساس میکنم سروزبونت چقدر به خودم شبیه.با شیرین زبونی جای خودتو زود باز میکنی.

دیروز که از خونه مامانم امدیم تا رسیدیم توی پارکینگ گفت اخه من دلم براشون تنگ میشه قول دادم زود به زود بریم از اینکه این رفتارش هم بازتاب خودمه خوشحالم اخه اعلاممون عشق بی قیدوشرطه. 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1390ساعت 15:0  توسط ارمیتا  | 

دعا

سلام گلم

چند روزیه که حالم زیاد خوب نیست ودوست داشتم یکی را با عشق بغل کنم تا حالم بهتر بشه .پاکی ذره ذره وجودت عامل انتخاب تو بود عزیزکم قربونت برم که اینقدر خوشگل ناز میکنی؟ من باید برم تا بعد

من اومدم بازهم سلام الکم

(این سلام علیکم ارمیتایی بود.)از دسته گل زیبای گل فروش بگم یا از جعبه جواهر لوسترفروش یا از جعبه هدیه سکسک ونانهای خوشگل سنگک.قربون اون قدوبالات که شناس وناشناس  همه عشقشونو با تو زندگی میکنند. چند روز پیش وقتی با بابایی برای خرید گلدان به ویترین گلفروشی نگاه میکردیم صاحب مغازه به گونه ای عشقش را با تو زندگی کرد که من حال کردم و به خود گفتم چه خوب است به ادمهایی که  از کنار ما میگذرند بدون شناخت سلام داد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1390ساعت 12:5  توسط ارمیتا  | 

تولد مبارك

سلام سلام مامان جوني تولد عيد شما مبارك . امروز كه تولدم دلم خواست كه يه سر به وبلاگ آرميتا بزنم و براش از عشقو شاديهاي امروزو ديشب بنويسم .

 

امروز با شكوهترین روز هستیست . روزی كه آفریدگارمرارا به جهان هدیه داد

و من  به خودم تبریكی بگویم كه شایسته خودم باشد

 به زمین خوش آمدم فرشته ی مهر و زیبایی  

به این میگن مامان خودشیفته

 

اول بريم يك كيك خوشگل بخوريم .

hhqdhbjmis1ry53263a.jpg

 

xq5mie42nb8n6ebl2628.jpg

2vjsfdklhqgkiy47afhf.jpg

 

 واقعا یادم نمیاد بدون تو گل عزیزم چطور من وبابایی زندگی میکردیم؟!!!!چون الان فکر میکنم زندگی یعنی همین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

tcniofi9pcos198yrcs.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 12:1  توسط ارمیتا  | 

دومین سفر مشهد

سلام عقش من

اولین خبر عالی اینه که خاله فاطمه نینی داره !!!!!هنوز کلاه صورتی خوشگلی که برات خرید منو یاد محبت زیادان خاله به مامانی و ارمیتا جونی می اندازه خدا را صدهزار مرتبه شکر اگه خدا با خبری از خاله لیزا هم ما را خوشحال کنه بزرگی کرده به مولا.خدایا همه کسانی که دوست دارن سرشان به تاج مادری مزین بشه را از دزرحمتت بی نیاز کن امین

از انجاییکه هیچ چیز اتفاقی نیست دیروز پس از مدتها با خاله اشرف موفق شدم صحبت کنم.صحبت از رفتن مشهد وجای خالی شد ومن پس از اندکی دل دل کردن با هل مامان بزرگ بلافاصله اول مرخصی تلفنی وبعد هماهنگی لازم یکدفعه خودمو پیدا کردم که مسافرم با شازده کوچولوی خونمون.

الهی مامانی قربونت بره دیروز وقتی برگشتم خونه دوان دوان دست دور گردن من و من با تمام حسم در اسمان .من نمیدونستم که این تجربه کیف به این بزرگی داره واسه همین بابایی از اولش می پرسید کی تو بزرگ میشی تا این تجربه را داشته باشه وهر روززانو میزنه و بغلشو برای این کار باز میکنه .قربون اون خدا برم که تو رو به این مهربونی افرید.تازه دارم بعضی از حسهای والدینم رادرک میکنم.

الان کودکم سطح اومده میخواد گریه کنه اخه دوباره یاد کتاب شفای کودک درون وارمیتا که مثل کودک سه ساله درونم روبرم می ایسته و خودم تو ذهنم  گاهی در قالب اون وگاهی نقش والد با اون دارم. حال وهوای عجیبی دارم همیشه معتقد بودم که سطح اگاهی مثل سطوح کره های متداخله که  هربار به درک متفاوتی میرسی انتقال و پوست اندازی از یک سطح به سطح دیگه انجام میشه.

خدایا به ما کمک کن به  درک حضور تو در لحظه لحظه زندگیمان برسیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 12:6  توسط ارمیتا  | 

تولد دوست جون جونی مبارک

سلام گلم

قربونت برم با این گزارش دادنت .

"مامانی اینقدر کیکش خوشمزه بود توش گردو داشت."

"یکتا لباس عروس پوشیده بود "

1gkuvtkbn8v9j81x85z.jpg

axqklgq3l27fko8w37u.jpg

7jcnr22wxp00lfgky0f.jpg

xmboq35zr53f58ikhi3n.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 14:11  توسط ارمیتا  | 

www.bahar22.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.bahar22.com تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

شکلک های شباهنگ

 

 

 

 

 www.bahar22.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.bahar22.comwww.bahar22.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.bahar22.com

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 11:42  توسط ارمیتا  | 

سلام نازدونهتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

با اخرین روز 89ترا به اولین شادی 90میسپارم تا شیرینی سمنو،سبزی سبزه ها،برکت سکه ها ،سرشاری حس زندگی ماهیها،حول حالنای دائمی امسال تو باشد.

امروز اخرین روز 1389استومامانی پس از سه ماه سری به وبلاگ دخمل زده .از این که هوا گرم وروزگار بلند میشه خوشحالم وخدا بخواد بیشتر برنامه تفریحی میذاریم پارک دوستای خودت دوستای من کلی شادی میکنیم.

ازوقتی لباس عید برات خریدم لحظه شماری میکنم که عید بشه وعروسکم را در این لباسها ببینم.یاد بچه گی خودم و شوروشوق عید می افتم.تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

الان که بهت فکر میکنم تمام وجودم از عشق به تو لبریزه.دیروز یکتا دوست جونت امده بود خونه ما .ومن از اینکه شما به این قشنگی با هم بازی میکردید کیف کردم..خداییش خیلی دلم میخواد یه خواهر تو سن یکتا میداشتی یه هم بازی خوب یه دوست .وقتی با هم هستید کمتر به سراغ من برای سرگرمی می ایی.

امروز مامانی وبابایی سرکار هستند وتوفیق به شما دو وروجک دست داده که با هم باشید.

 

قلقلی و فلفلی چطوره از این اسمها خوشت میاد؟

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

چقدر خوب یادت مانده بود که عروسکی که تولدت هدیه گرفتی خاله اکرم برات اورده.

وای که چه حالی با این حوا جون میکنی توی بازیهات با یکتا هم حواجون وایمان دارن میان خونتون مهمونی.

به گل دخترم گفته بودم که وسایلت را جمع کن تا دنبالش نگردی .چند روز پیش که دفترت گم شده بود بعد ز اینکه چند بار پرسیدی مامان دفترم کو ؟خودت گفتی اشکال نداره مامانی دفترم نیست میخوام نقاشی بکشم یه کاغذ سفید دیگه بده .ای شیطون دست پیش گرفتی که دعوا نشی؟

امروز خاله سیما داره میاد خونه ما مهمونی که تعطیلات عید را با هم باشیم ودیگه کلی حال وحول برای شما که 15 روز از رفتن به مهد معافی .البته خانوم صدرایی سنگ تمام گذاشت و برای شما هماهنگ کرد تعطیلات را در کنار ایشان بگذرانی ولی من دلم نمیخواست که شما فضای مهد را بدون بچه ها و در سکوت تجربه کنی.خدا خیلی کمک کرد راست میگه مامان بزرگ که خدا کس ییکسونه.قربونش برم با اینهمه کرمش.

مامان بزرگ اینا سال را در کنار امام رضا نو میکنن.چه توفیقی از این بهتر که ادم مهمان این بزرگوار باشه  خاله مریم هم سال را مهمون خداست اون دیگه کاملا نظر کرده بوده.

نمیدونم چه سالی در انتظارمونه ولی امیدوارم برای همه سلامتی باشه واگر هم نیست خدا طاقت تحمل بیماری را به اونهایی که مقدرشان بیماریست بدهد.بابابزرگ بد جوری ذهن ودلم را به خودش مشغول کرده .نگاه کردن به ایشان خاطرات اقاجون را برم زنده میکنه و باز یاداور میشه فرصت کوتاهتر از اونیه که ما فکر میکنیم.سال مثل برق گذشت ومن هنوز خیلی تغییراته که باید روی خودم ایجاد کنم.

ای کاش هر روزمان نوروز باشد تا نو شویم خودمان ،اندیشه هایمان ونگاهمان به زیباییها.

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

راستی یادم رفت بگم با هدیه خاله نعیمه چه حالی کردی اولین بار بود که مثل یک خانوم کوچولوی با کلاس کیف روی ساعد اویزان به خیابان میرفتیم .قربونت برم چه خوشگل دفتر یادداشت مامانی با خودکارم ُیک عدد روژومداد خط لب را در کیفت جاداده بودی.فردا هم کیف جزئ لوازم ضروری مهد شد.

تا حالا موفق به درست کردن تقویم با خاله ساناز نشدیم ولی شاید با خاله سیما یکسر اتلیه بریم چطوره؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 11:21  توسط ارمیتا  | 

کلاهمون با هم قاطی میشه؟

گلکم سلام قربون اون کلات برم اخه خدای مهربون چند متر زبون شیرین به تو داد؟

مثل طوطیه ! گاهی از این همه تکرار میترسم درست داره پا میذاره جای پای مامانی واین باعث میشه هم انگیزه باشه برای بهبود خودم ولی بیشتر ترس وجودم را میگیره چون هنوز جوابی برای کارهای خودم ندارم که یکی برابر اصل از روی خودم ساختم.

پروژه از شیر گرفتن یک هفته بطول انجامید.گاهی بهانه میگیره ولی بیشتر بلد نیست حالا که از مم خبری نیست چه جوری بخوابه .میگه مامان سرم بذار روشونت .نمیدونم این روش چه پیامدی داره ولی تا جایگزینی یک روش بهتر باید به دلش راه بیام.

راستی شب چله ات مبارک عزیزم بلندترین شب سال را نمیدونم چرا  جشن میگیرن ولی مطمئنا برای یک دقیقه بیشتر باهم بودنه .فردا تولد خاله عادله است وشاید ما بریم تهران باید یه سنتی ازش بگیریم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت 11:24  توسط ارمیتا  | 

خیلی خانومی!(مراسم از شیر گرفتن)

سلام گلم

 مثل همیشه مامانی روسفید شد با این دخترش و خدا را بخاطر ارامش تو صد هزار بار شکر کرد جا داره بگیم بابایی خیلی ممنون ما این ارامش را مدیون شما هستیم شما یک پدر نمونه ای که این چنین محیط خوبی را برای ارامش خانواده ات فراهم کردی .

خاله مهین سنگ تموم گذاشت وبا یک پالتو خوشگل و بقول بابایی با کلاس ویک بلوز وسارافون روز ۵شنبه قدم رنجه فرمود وبه منزل ما تشریف اورندی.این کادو ها جهت دلجویی از شما تهیه شده بود .خاله پری فکر کرد در این پروسه مامانی هم نیاز به دلجویی داره با یک چادر عربی ویک بسته شکلات خوشمزه برای عرض تبریک امد .راستی هر کی میشنوه میگه به سلامتی مبارکش باشه!!!

همون روز ماجرا شروع شد تا شب با خاله بازی کردی وشب هنگام خواب فیلتان یاد هندوستان کرد .دو شب بیقرار بودی و شب سوم تا ۱۰ صبح از خستگی خوابیدی شب چهارم با شیر پاکتی نی دار خوابیدی ومامانی از این همه مظلومیت تو جیگرش کباب بود ولی میدانستم باید منطقی باشم تا این دوران بخوبی بگذرد.هزینه یک ختم قران نذر حضرت علی اصغر کردم که این روزها بر تو سهل گردد.

دعا کردم خدا شما را روزی پاک و حلال همیشه مرحمت بفرماید همانگونه که تا بحال عطا کرده وبر ما منت نهاده.

فردا تاسوعای حسینی است وبرای دخمل گلم بلوز مشکی خریدم امیدوارم درک درستی از این روزها پیدا کنیم واز عزاداران واقعی باشیم.

به امید دیدار

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 13:55  توسط ارمیتا  | 

تا ده بلدم بشمارم

بگو ماشاالله

سلام گلم از اینکه مهد باعث رشد تو میشه خوشحالم ولی سرفه های برگشته ات منو نگران ودلم را میسوزونه.

چند روز پیش براش ماژیک ۱۲ رنگ خریدیم بنفش نارنجی صورتی ابی سیاه قرمز سبز زرد را کاملا میشناسه و مامانی را دوباره هیجان زده کرده .

حوا جون گفتنت قربون .پگاه نه خاله پگاه.این هم تذکری بود که به بابایی داد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آذر1389ساعت 13:59  توسط ارمیتا  | 

کریم اهل بیت

سلام

امروز صبح یکدفعه به خودم امدم دیگه سرفه های ارمیتا قطع شده وامام رضا اونو شفای خیر داده مثل همیشه اقایی کردن کار این خاندانه مرسی که جواب دل شکسته مارو دادی البته بابایی مدام توی گوش تو زمزمه میکرد بگو امام رضا منو شفا بده شاید هم پاکی دعای خودت گشایش کرده خدا به همه مریضها سلامتی بده واقعا تن سالم نعمتی است که توان شکرش نیست .

با ارمیتا بازی میکردم بهش گفتم من الان تو رو میل میکنم سس میزنم ومیل میکنم واورا قلقلک میدادم ومیخندیدیم.کلمه میل میکنم جدید بود ولی وقتی دهنم باز کردم اونو بخورم فهمید که همون خوردنه.چند لحظه گذشت ارمیتا میخواست منو به بازی برگردونه بهم گفت "مامان منو پیتزا بکن" وما کلی خندیدیم و به هوش وشبیه سازی او احسنت گفتیم چون تنها چیزی که دیده بود ما سس میزنیم میخوریم پیتزا بوده.

دیشب خبرهای خوبی راجع به سپید دریافت شد و من در حال قیلی بیلیم که از مصدر جیلی بیلی میاد چون ما تازه مشهد بودیم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 آبان1389ساعت 9:0  توسط ارمیتا  | 

پس امام رضا کوشش؟

سلام گلکم

اولین زیارت قبول!!!بعد از توضیحاتی که براش دادم که اینجا حرم امام رضاست از من پرسید پس امام رضا کوشش؟ومن ندونستم چی بگم به این فسقلی جز اینکه گفتم امام رضا همه جا هست.وتو دلم گفتم من نمیبینم ولی تو اینقدر پاکی که اونو حتما میبینی.

من نمیدونم صندلی هواپیما برای چی بود چون تمام وقت توبغلم بود که مامانی کلافه شده بود .یک خط در میان فکر میکردم راست میگن خانم بچه دار نباید از خونه بیرون بیاد .

اولین کاری که کردیم از فسقلی عکس با حرم انداختیم.زمان به سرعت گذشت کمی اب روغن آرمیتا  قاطی شد .وما دست به دامن امام برای شفای او.خوب شدو ما برگشتیم ولی حالا فکر میکنم درسته راحتی بدون بچه کوچیک را نداره ولی رفتن بهتر از راکد شدنه ضمن اینکه ارزشها از بچگی تو وجود بچه ها بذرش کاشته میشه .امیدوارم خدا محبت محمد(ص)و خاندان پاکش را باوجودت عجین کند.دعای عرفه خیلی حال داد بخصوص اینکه بابا دابوش حال داد و دخمل گلش را برداشت و رفت هتل ومامانی با خیال راحت به رازونیازش رسید ومامانی با رضایت بعد از نماز مغرب برگشت ودید گل ما زیاد رو به راه نیست.

قربونت برم که شما هم میخوای سفارش بدی.منوی غذا را از باباش گرفت وتم مغ سفارش داد.

راستی مدتها بود میخواستم از تولد عسل خانوم یک عکس بذارم فرصت نمیشد .چه روزی بود اون روز ما وقت محضر برای سند خونه مامان بزرگ داشتیم وقتی رسیدیم اصل تولد تموم شده بود وبعدش هر چه بود با احوالاتم برات توی دفتر نوشتم.هنوز هم مامانی التیام پیدا نکرده وامیدوارم لطف خدا مارا شامل بشه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 آبان1389ساعت 15:27  توسط ارمیتا  | 

میخوام تنها باشم

سلام گلم

وبلاگت بیشتر شبیه دفتر خاطرات شده .چند روز پیش مامانی حسابی خوابش میامد واز بد روزگار ارمیتا خانوم سرحال اومد خونه و طبق عادت همیشه که تا میرسه خونه میخوابه ،نخوابید ومن با حسرت هرچه تمامتر منتظره بابایی که او را سرگرم کند ومامانی به خوابی ناز برود ولی امدن بابایی هم مسئله را حل نکرد وارمیتا خانوم کماکان بابای سر من منتظر توجه بود البته بچه ها معمولاوقت خود را با انتظار بدون عمل تلف نمیکنند ومرتب راههای متفاوتی را برای رسیدن به خواستشون امتحان میکنن.هرچه به او گفتم برو پیش بابا گوشش بدهکار نبود ببابایی را صدا زدم که ایشان با ترفندی او را مجاب کند بابایی هم از همانجایی که بود او را صدا زد .بار دوم که او را صدا کرد وگفت بیا پیش من !ارمیتا خانوم فرمود نمیام میخوام تنها باشم.هردو ما را به خنده و ابراز احساس چلاندنی واداشت دقیقا همانی که میخواست :توجه!!!

بقول خاله ملیحه مامانی که بک گرانده!بجز مامانی می خواسته تنها باشه.

دیشب رفت سراغ کیف بابایی .وقتی اونو ازدستش گرفت گفت من کوچولویم گریه میکنم ها.از حالا این دردونه فهمیده که گریه یکی از حربه های خانوماست که میشه طرف مقابل را بخصوص اگه اقا باشه تحت تاثیر قرار داد.

بهش گفتم مامانی هفته دیگه میخواد تورو ببره مشهد میخواییم بریم پیش امام رضا .چند روز بعد امد گفت میخواییم بریم مشهد امام رضا و شروع به صلوات فرستادن کرد با این علاقه ای که به امامزاده داره فکر کنم بهش خوش بگذره .از اینکه بعد از دو سال میتونم اونو ببرم پابوس اقا خوشحالم و دعا میکنم که بهش معرفت بده به ما نیز هم.

سرفه های زیاد وشبانه تو ما را کلافه ونگران کرده بود نه دکتر جکور نه علیمحمدی نتونست  مشکل ما را حل کند اخر دست به دامن دکتر کارگشا شدیم و او هم اطلاعات بیشتری به من نداد ولی مرا ارام کرد که این مهمترین حسنش بود داروی زادتین هم قطع کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 12:6  توسط ارمیتا  | 

فرشته مهربون

سلام قربون اون همه محبتت برم .فرشته مهربون که میگن خود خود خودتی به مولا !!!!

دیشب به بابایی میگه مامان اذیت نکنی ها باشه     مواظبش باش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اخه مامانی پیش مرگت باشه شما توصیه مامانی به بابایی میکنی فسقلی اونهم با این سن و قدوبالا؟؟؟؟؟؟؟

گرچه مامان بزرگ بمن گوشزد میکنه که کمی خویشتن دار باشم ولی دلم کوچیکه ودوست دارم همه بدونن خدا نعمت را بر ما تمام کرده.

پیشرفتت خوبه از کارهای هنری فکرکنم به شعر خوندن بیشتر علاقه داری معمولا داری زمزمه میکنی خط بسته هم بلد شدی والا ماشاالله از این همه دقت وتحلیل مسائل

مامان بزرگ مهد کودک از دعا کردنت چی بگم .دیشب بهت گفتم دوستت یکتا مریض شده براش دعا کن گفتی اللهم صل علی محمد وال محمد .قربونت برم که توهم با اون سن کمت بخاطر وجود پاکت فهمیدی صلوات بر این خاندان پاک گره همه بسته ها را باز میکنه خاله مائده امد بریم ناهار بخوریم همونی که تا کم میاری میخوای بری عروسیش.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 12:14  توسط ارمیتا  | 

ارزوی بابایی براورده شد هورا

سلا گلکم

قربونت برم با اون دور خیز کردن و پریدنت توی بغل بابایی.از روزی که چشمای قشنگتو روی این دنیا باز کردی بابایی مدام از من میپرسید کی آرمیتا میپره بغلم؟؟؟جالبه نه؟؟بابایی ارزوهاشو خیلی ساده وجالب بیان میکنه واین یکی از توانمندیهای ایشان است.دیروز مثل اینکه روز بابایی بود راه رفتی وبهش حال دادی بقول خودت .

بابایی من که تو رو دوست دارم بده بهت کمک کنم وهمین یک جمله برای پراندن هوش از سر بابایی کافی بود تا تورا غرق بوسه کنه.

بمن میگه "مامانی تو یه پارچه خانومی!!!مامانی دورت بگرده ماشاالله تو چقدر شیرین زبونی!!

از هنرهای قروقمیش که نگو هر روز تحت تعالیم مانلی بهترم میشه.دعا کردنت تمام وجدم را غرق لذت میکنه وخیالم را راحت انا که راه میره میگه شما در کل خاندانشون منحصر بفردی مامانی هم توی دلش قند اب میشه

+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 14:43  توسط ارمیتا  | 

حسنی نگو بلا بگو !!!

سلام دردونه

کلیپ حسنی را از وقتی اوردم خونه یک عالمه نگاه کردی وکم کم قسمتهایی را میخوندی خیلی لذت میبردی و با دقت هرچه تمامتر به اون نگاه میکردی. دیگه کارم دراومده باید وقت ازادم را با خانوم کوچولو خاله بازی کنم .مامانی همچنان با بچه داری و شب نخوابی عادت نکرده..............

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مهر1389ساعت 11:57  توسط ارمیتا  | 

لیلا در وا کن مویم

سلام عزیزکم

قربونت برم که شعر مورد علاقه بابایی را میخونی .امروز ماصبحمون را با صدای قشنگت شروع کردیم .

دیروز جابجایی وسایل مامان بزرگ به لطف خدا روی خط معجزه انجام شد .فسقل مامان تا ساعت 4:30 مهد ماند وبابایی اولین بار رفت سراغش.بعد که از پارک برگشته بود از ساعت 5:30 خوابید تا 4 صبح فردا.که این قصه هم معجزه بود تا مامانی کمی استراحت کنه .وقتی که بیدار شدیم حدود یکساعت با هم قصه خوندیم وبعد دوباره خوابیدیم.امروز بابایی هم صبح دیر رفت سر کار وما ذوق کردیم با هم امدیم اداره .

خدا را شاکرم به خاطر همه چیز .بودن بابایی با این کیفیت وجیگیل مامان که از حالا اینقدر دختر فهمیده ایست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 10:45  توسط ارمیتا  |