سفیدبرفی

خوب بابائه و مامانه منو از خدا هديه گرفتن.

ارمیتا جونم گوشواره دار شد

یه روز که رفتیم ازمایش صحت ورود به مدرسه بدیم شجاعت و همکاری بینظیر شما مامان را طمعکار کرد ویکدفعه دیدیم خانوم کوچولوی ما با یک جفت گوشواره نگین سبز ابی دست در دست مامان راهی خونه است خدا را صد هزار مرتبه شکر که همه چیز بخوشی وسلامتی انجام شد وشما اذیت نشدی

راستی این ماه فرشته دندون اولین دندان شما را تحویل واماده تبدیل شدن به طلا ودادن به فقیران کرد این داستانی بود که شما برای من تعریف کردی

ارام ارام معنی هم چادر شدن شما را حس میکنم وخدا را برای هدیه وجودت شاکرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 تیر1393ساعت 10:7  توسط ارمیتا  | 

رمضان 93 اولین شب قدر

سلام عزیز دل اولین بیدار ماندن شب قدر بر تو مبارک

شما دلت میخواست با رفیق گرمابه وگلستانت یکتا جون بری مسجد که خانوم خوشگله خوابش میامد و.فقط تو تخت خودش میخوابید واخرالامر به جایی نرسیدید ومن بنا به توصیه اکید خاله اذر دوست داشتم شما بیای مسجد ودر فضای دعا باشی که لطف خدا ترا ارام کرد و ما خانوادگی باتفاق خاله پری راهی مسجد شدیم تا سحر بیدار ماندی و من برایت عاقبت بخیری عشق بخدا ودوری از گناه خواستم و خدا را قسم دادم شما را از گرفتار شدن بعمل ما ره کند وبهترین ها را برایت مقدر کند بحق ابرومندان درگاهش

 

راستی هفته گذشته

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 تیر1393ساعت 9:55  توسط ارمیتا  | 

اخرین روز سال 92

سلام گلم امروز مهمان اتاق کار من هستی صبح بهت گفتم اینهمه سی دی برای چی میاری اینهمه وقت نداری که همشو ببینی!گفتی پس چرا وقتی میرم مهدکودک اینقدر دیر میای دنبالم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 12:44  توسط ارمیتا  | 

اخرین روز سال 92

سلام گلم امروز مهمان اتاق کار من هستی صبح بهت گفتم اینهمه سی دی برای چی میاری اینهمه وقت نداری که همشو ببینی!گفتی پس چرا وقتی میرم مهدکودک اینقدر دیر میای دنبالم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 12:42  توسط ارمیتا  | 

معنی اسم ارمیتا

سلام کوچول امروز دوباره دلم برای اسمت و خاطره نامگذاری تنگ شد ارمیتا یک اسم اوستایی بمعنی ارامش یافته الهه نعمت پاک وفروتن ه
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1392ساعت 14:22  توسط ارمیتا  | 

لوزی وبیضی

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1392ساعت 8:29  توسط ارمیتا  | 

یه احساسی شبیه خانومایی که میخوان عروس بشن

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1392ساعت 8:29  توسط ارمیتا  | 

لوزی وبیضی

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1392ساعت 8:28  توسط ارمیتا  | 

زرافه کشیدن ذهنی

خاله ساناز با نقاشی یسنا خانوم امد اداره ومن کلی قربون صدقه اش رفتم وتو ذهنم امد یعنی ارمیتا هم این ریزه کاریها را میکشه یا  نه رفتم ماجرا را برای ارمیتا تعریف کردم گفت اول یه بیضی میکشیم بعد دو تا خط بلند برای گردنش بعد سر و چشماش  بعد دوتا گوش و دو تا خط فری با دایره روی سرش و تاکید میکرد دیدی  قربونت برم عسلمامان
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1392ساعت 8:26  توسط ارمیتا  | 

dfghvcxghbcdf
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1392ساعت 1:30  توسط ارمیتا  | 

موهای بلندت قربون

سلام عزیزم

نمیدانم خدا را به کدامین نعمت حضورت بستایم امیدوارم ناشکریم را به بزرگواریش ببخشد .امروز با دوستات میخوای بری فرهنگسرا نمیدونم بر عکس مامانی چرا از شلوار بدت میاد شلوار سفیدت تنت  کردم با موهای بسته مثل ماه شدی قند توی دلم اب میشه وقتی نگاه قدوبالات میکنم یاد اقاجونم خدا بیامرز افتادم راست میگنتا پدر مادر نشی نمیفهمی بابام با یه لذت وصف نشدنی ما را نگاه میکرد خدا روحش را قرین رحمت کندچند روز پیش گفتی از تمام اتاقت عکس بگیرم برای خاله رویا ببرمراستی هفته گذشته با خاله ها وبچه هاشون بردمت هتل امیرکبیر خیلی به همه خوش گذشته بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1392ساعت 8:42  توسط ارمیتا  | 

هورا هورا

بابایی برام نوشت اولین بار بود که امد وبلاگم
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 19:25  توسط ارمیتا  | 

هورا هورا

بابایی برام نوشت اولین بار بود که امد وبلاگم
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 19:25  توسط ارمیتا  | 

هورا هورا

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 19:21  توسط ارمیتا  | 

هورا هورا

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 19:21  توسط ارمیتا  | 

نذرتون قبول

امروز 25 فروردین 92 مصادف با شهادت فاطمه زهرا هستش. م هم خونه مامان بزرگ اینا بودیمو عصری برامون یه ظرف شله زرد نذری اوردن ما هم به ارمیتا گفتیم برو تو هم یه ظرف بگیر فرستادیمش تو کوچه فکر نمی کردیم بره  و حتی در بزنه چه برسه نذری بگیره خلاصه شنیدیم که ارمیتا داره تو راهرو داد  میزنه درو باز کنین دستم بنده. در که باز شد ارمیتا با یه ظرف نذری پشت در بود ازش پرسیدم چی گفتی که نذری گرفتی گفت به خانمه گفتم نذرتون قبول یه نذری هم به من میدین
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 19:6  توسط ارمیتا  | 

مثل پروفسور شدم

سلام برای سومین بار می نویسم
امروز صبح تا عینک زدی گفتی پروفسور شدم اگه تونستم عکستم میذارم برای اولین بار دلم خواست بالندگی علمی تو را ببینم.
ابراز احساست خیلی قوی شده  دوست دارم باباجونم تویی ماه اسمونم
بابایی هم کیف میکنه 
امروز صبح یککم بداخلاق بودی از خواب بیدار شدی چون به زور بیدار شدیبابایی میگفت چه ا تومیگفی نگو چه ا باباگفت اخه دوست دارم گفتی بگو عزیزم
دیروز عمو حمید سری به وبلاگت زده بودمنو تشویق کرد امروز تصمیم گرفتم خاطراتتو تا باسواد شدنت بنویسم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1391ساعت 10:52  توسط ارمیتا  | 

باسواد شدده دخملم

سلام  دخترم باسواد شده

ا چی؟ا چی؟من هم تند تند براش میخونم  اسیا ازاد اباد ارش 

 قصه های ارمیتا و مسعود هم شنیدنی ست 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1391ساعت 10:31  توسط ارمیتا  | 

سلام سلام قربونت برم که هر روز شیرین تر و عزیزتر میشی
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1391ساعت 14:42  توسط ارمیتا  | 

سلام سلام قربونت برام که هر روز شیرین تر و عزیزتر میشی
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1391ساعت 14:41  توسط ارمیتا  | 

سلام عزیزم

دو روز دیگه چهار ساله میشی ومن یک ساله سر به وبلاگت نزدم خودمم غافلگیر شدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1391ساعت 10:31  توسط ارمیتا  | 

خدا را شکر

سلام وروجک 

 کارت شده حیران کردن مامانی وبابایی وبقیه

از ادای مامانی را دراوردن (دابوشی گفتن مامانیبا دهن کج وکوله تاماشوش گفتن بابایی)تا یه لحظهصبرکن برای عمو حمید) 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 10:58  توسط ارمیتا  | 

تولدت سه سالگی ات مبارک

ما خیلی خوشحالیم که تو امدی ما منتظرت بودیم ماخيلي دوست داشتيم كه بخشي از خانواده مان باشي توبراي ما خيلي مهم هستي.

 ماخوشحاليم كه تو دختر كوچولوي ماهستي ما بي همتايي ويگانگي ات را دوست داريم.بدون تو خانواده جور نميشد.ما دوستت داريم.ما مي خواهيم از تو نگهداري كنيم .

ما مي خواهيم به تو كمك كنيم تا هماني شوي كه مي تواني باشي تو مجبور نيستي مثل ما باشي تو مي تواني خودت باشي

 توخيلي زيبا هستي تو خيلي باهوش هستي توخيلي خلاق هستي

از اينكه اينجا هستي خيلي خوشحاليم بيشتر از هرچيزي در جهان تورا دوست داريم از اين كه اين خانواده راانتخاب كردي متشكريم.ماميدانيم قدم مباركي داري.توبا آمدنت به ما تبرك بخشيدي دوستت داريم ما به راستي عاشقت هستيم. 

قربون اونقدمهای کوچولو وزبون درازت.تعطیلات که رفته بودیم شمال  اولین بار بود که آرمیتا را استخر میبردم اولش که نمیامدبعد دیگه حاضر نبود بیرون بره.

یکدفعه بهش گفتم چرامامانی داد میزنی؟ گفت اخه وقتی یواش میگم تو گوش نمیکنی؟؟؟؟؟جواب از این منطقی تر.راست میگن وقتی ما بزرگ شدیم از اصلمان فاصله گرفتیم.رک راست صریح واینکه میدونم چطور به خواسته ام برسم.

میخواستیم بریم ناهار بخوریم گفتم با همین بلوزت کهتنت هست بیا گفت نه این مال تو خونه است اخه وروجک این اداها را کی یاد گرفتی اونم به این سفت وسختی!!!!!! عکسهای شمالت را بزودی میذارم .

دیگه حالا وجود توباعث شروع دوستی من با ادمها میشه حتی یک رابطه صمیمانه تر با همکارانم وجود که برکت داره اینطوریه دیگه مگه نه؟؟؟؟

این خیلی لذت بخشه که در کنار نیازهای خودمون دنبال تامین نیاز فسقلی هستیم گاهی جلوتر هم میره.امسال تولد ارمیتا را تهران در کنار خانواده مامانی بودیم+خاله فریباوخانواده محترمشان.صد البت هدیه انا وعمو جان هم دریافت شد .مامان بزرگ وخاله پری با کیک وهدیه ما راشرمنده کردن.انها از یک مرسم جالب میامدن با کلی خبر دست اول.هر چه خدا خواست همان می شود خیر باشه ایشالله.

راستی از بس زیادی درک میکنی چشم خدا بهت باشه من هم شمع را یکسال بیشتر خریدم. از اینهمه عروسک و هدیه فقط عشق دریافت میشد وبس.

گفته باشم که اگه حمایت خاله شهین وعمو ایمان نبود این مراسم قابل اجرا نبود.جا داره بگیم ایمان دستت درد نکنه انهم از هدیه خوشگل حوا جون.

عادل جون هم علیرغم همه مخالفت هاش با حضورشُ امد با یک عروسک خوشگل که هنوز بازگشایی نشده خلاصه همه چیز از عشق بابایی وسنگ تمومش با خرید یه جوجه خوشمزه شروع شد.

تا بعد بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1390ساعت 15:38  توسط ارمیتا  | 

بابا موهاتو کی کوتاه کردی؟

سلام قند عسل

وقتی ازخونه خاله ساناز برگشتیم کمی احساس عذاب وجدان داشتم اینقدر که تو خوبی من دیگه یادم رفت یه فرشته کوچولو هم همراه من امده بود مهمونی!خدایا کاستی های مرا با لطف بیکرانت بپوشان مبادا کاستی هایم زندگی گلم را تحت شعاع قراردهد.الان گریه ام گرفته یاد دیروز افتادم توی دستشویی گوش به حرفم نداد من هم کلافه شدم یکی از دم موشیهایش را کشیدم.اشکش درمد ولی جیگرم در لحظه سوخت فکر کردم برای کم شدن گناهم قصاص شوم ولی فقط منو نگاه کرد انگار احساسم را با تمام وجود درک میکرد گفت بگو بقشیدوبعداز گفتنم منو نوازش کرد.

چند روزی خاله مهین وبهی اومدن پیش ما .فسقل خونه ما که یک دل نه صددل عاشقشده بود باروبندیل جمع کردندی وبه خونه مامان بزرگ کوچ کردندی .مهد هم تعطیل شد دومین بار بود که شب را دور ازمن میخابید انگار نه انگار!!!!!فردا که منو دید با چرب زبونی گفت من دلم برات تنگ شده بود گریه کردم.بعد فهمیدیم خالی بود.به محض دیدن باباش گفت موهاتو کی کوتاه کردی؟دیگه بابایی نمیدونست اونو چطور بچلونه البته بعداز عید که دوستام میخواستن بیان ومن رویه کوسنها را عوض کردم تا از مهد امد گفت اینها قشنگ نیست.

ارام ارام به پایان سه سالگی نزدیک میشیم ومن همه این ماه رمضان برایت دعا خواهم کرد عزیز جانم 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 12:0  توسط ارمیتا  | 

چرا من تو اتاقم تلویزیون ندارم؟

سلام قربونت برم جان منی تو! اخه دورت بگردم کی تو اینقدر بزرگ شدی ؟بابایی رو برد در اتاقش گفت ببین اتاقم خالیه هیچی توش نیست.

امروز خانم صدرایی گفت میخواد یکسال بره مرخصی و شما را به مدیریت جدید میسپارد مامانی که غمگین شد انگار دلم گرفته ولی امیدم اول به خدا بعد به دوستی با یکتاست.خدا کند این تحول برای همه بچه ها ومربیان ومسئول مهد خیروبرکت داشته باشد.امین

عزیزم هر روز که میگذره احساس میکنم سروزبونت چقدر به خودم شبیه.با شیرین زبونی جای خودتو زود باز میکنی.

دیروز که از خونه مامانم امدیم تا رسیدیم توی پارکینگ گفت اخه من دلم براشون تنگ میشه قول دادم زود به زود بریم از اینکه این رفتارش هم بازتاب خودمه خوشحالم اخه اعلاممون عشق بی قیدوشرطه. 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1390ساعت 15:0  توسط ارمیتا  | 

دعا

سلام گلم

چند روزیه که حالم زیاد خوب نیست ودوست داشتم یکی را با عشق بغل کنم تا حالم بهتر بشه .پاکی ذره ذره وجودت عامل انتخاب تو بود عزیزکم قربونت برم که اینقدر خوشگل ناز میکنی؟ من باید برم تا بعد

من اومدم بازهم سلام الکم

(این سلام علیکم ارمیتایی بود.)از دسته گل زیبای گل فروش بگم یا از جعبه جواهر لوسترفروش یا از جعبه هدیه سکسک ونانهای خوشگل سنگک.قربون اون قدوبالات که شناس وناشناس  همه عشقشونو با تو زندگی میکنند. چند روز پیش وقتی با بابایی برای خرید گلدان به ویترین گلفروشی نگاه میکردیم صاحب مغازه به گونه ای عشقش را با تو زندگی کرد که من حال کردم و به خود گفتم چه خوب است به ادمهایی که  از کنار ما میگذرند بدون شناخت سلام داد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1390ساعت 12:5  توسط ارمیتا  | 

تولد مبارك

سلام سلام مامان جوني تولد عيد شما مبارك . امروز كه تولدم دلم خواست كه يه سر به وبلاگ آرميتا بزنم و براش از عشقو شاديهاي امروزو ديشب بنويسم .

 

امروز با شكوهترین روز هستیست . روزی كه آفریدگارمرارا به جهان هدیه داد

و من  به خودم تبریكی بگویم كه شایسته خودم باشد

 به زمین خوش آمدم فرشته ی مهر و زیبایی  

به این میگن مامان خودشیفته

 

اول بريم يك كيك خوشگل بخوريم .

hhqdhbjmis1ry53263a.jpg

 

xq5mie42nb8n6ebl2628.jpg

2vjsfdklhqgkiy47afhf.jpg

 

 واقعا یادم نمیاد بدون تو گل عزیزم چطور من وبابایی زندگی میکردیم؟!!!!چون الان فکر میکنم زندگی یعنی همین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

tcniofi9pcos198yrcs.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 12:1  توسط ارمیتا  | 

دومین سفر مشهد

سلام عقش من

اولین خبر عالی اینه که خاله فاطمه نینی داره !!!!!هنوز کلاه صورتی خوشگلی که برات خرید منو یاد محبت زیادان خاله به مامانی و ارمیتا جونی می اندازه خدا را صدهزار مرتبه شکر اگه خدا با خبری از خاله لیزا هم ما را خوشحال کنه بزرگی کرده به مولا.خدایا همه کسانی که دوست دارن سرشان به تاج مادری مزین بشه را از دزرحمتت بی نیاز کن امین

از انجاییکه هیچ چیز اتفاقی نیست دیروز پس از مدتها با خاله اشرف موفق شدم صحبت کنم.صحبت از رفتن مشهد وجای خالی شد ومن پس از اندکی دل دل کردن با هل مامان بزرگ بلافاصله اول مرخصی تلفنی وبعد هماهنگی لازم یکدفعه خودمو پیدا کردم که مسافرم با شازده کوچولوی خونمون.

الهی مامانی قربونت بره دیروز وقتی برگشتم خونه دوان دوان دست دور گردن من و من با تمام حسم در اسمان .من نمیدونستم که این تجربه کیف به این بزرگی داره واسه همین بابایی از اولش می پرسید کی تو بزرگ میشی تا این تجربه را داشته باشه وهر روززانو میزنه و بغلشو برای این کار باز میکنه .قربون اون خدا برم که تو رو به این مهربونی افرید.تازه دارم بعضی از حسهای والدینم رادرک میکنم.

الان کودکم سطح اومده میخواد گریه کنه اخه دوباره یاد کتاب شفای کودک درون وارمیتا که مثل کودک سه ساله درونم روبرم می ایسته و خودم تو ذهنم  گاهی در قالب اون وگاهی نقش والد با اون دارم. حال وهوای عجیبی دارم همیشه معتقد بودم که سطح اگاهی مثل سطوح کره های متداخله که  هربار به درک متفاوتی میرسی انتقال و پوست اندازی از یک سطح به سطح دیگه انجام میشه.

خدایا به ما کمک کن به  درک حضور تو در لحظه لحظه زندگیمان برسیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 12:6  توسط ارمیتا  | 

تولد دوست جون جونی مبارک

سلام گلم

قربونت برم با این گزارش دادنت .

"مامانی اینقدر کیکش خوشمزه بود توش گردو داشت."

"یکتا لباس عروس پوشیده بود "

1gkuvtkbn8v9j81x85z.jpg

axqklgq3l27fko8w37u.jpg

7jcnr22wxp00lfgky0f.jpg

xmboq35zr53f58ikhi3n.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 14:11  توسط ارمیتا  | 

www.bahar22.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.bahar22.com تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

شکلک های شباهنگ

 

 

 

 

 www.bahar22.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.bahar22.comwww.bahar22.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.bahar22.com

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 11:42  توسط ارمیتا  | 

مطالب قدیمی‌تر